مراقب آنچه که میگویید باشید !
مراقب آنچه که میگویید باشید !
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچّههای دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجّهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجّهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنّای دیده شدن و توجّه را داشتم.زندگی سایهوار من به همین شکل میگذشت تا این که لنی (Lenny) به مدرسهی ما آمد. لنی دبیر ادبیّات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کمپشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اوّلین بار در زندگیام کسی به من توجّه کرد و با من مهربان بود. برای اوّلین بار در زندگیام کسی مرا میدید، لنی!
باسمه تعالی