فلسفة تعليم و تربيت
فلسفة تعليم و تربيت از ديدگاه اول، يک حوزة معرفتي ديرپا و کلاسيک است که تاريخي به قدمت تاريخ تأملات فيلسوفان در باب تعليم و تربيت دارد. ميان فيلسوفان غربي، افلاطون، نخستين فيلسوفي است که در کتاب معروف خويش، جمهوري (Republic) به اين گونه تأملات پرداخته، ديدگاه تربيتي به نسبت جامعي را عرضه داشته است. پس از افلاطون ميتوان از فيلسوفان ديگري همچون ارسطو، ابنسينا، خواجه نصير طوسي، آگوستين، آکوئيناس، بيکن، دکارت، لاک، روسو و کانت نام برد که در اين حوزه کار کردهاند. در باره فلسفة تعليم و تربيت، به معناي تأملات و تفکرات فيلسوفان دربارة تعليم و تربيت، سه نکته مهم قابل ذکر است: اولاً همة فيلسوفان، به معناي دقيق کلمه، تأملات تربيتي نداشتهاند. به بيان روشنتر، برخي از آنان، آرا و انديشههاي تربيتي خود را آشکارا بيان کرده و برخي چنين نکردهاند. افلاطون، کانت و ابن سينا از فيلسوفاني هستند که در گروه اول جاي ميگيرند، و بکين و دکارت و صدرالدين شيرازي از فيلسوفاني که در گروه دوم قرار دارند. ثانياً فلسفة تعليم و تربيت، در گروه دوم، به صورت استنتاج مدلولهاي تربيتي از انديشههاي فلسفي در ميآيد. اين صورت دوم از ديدگاه اول فلسفة تعليم و تربيت را برخي از فيلسوفان تربيتي، با عناويني چون «فلسفه و تعليم و تربيت» (Smith , 1965 , P. 52)، «رويکرد مواضع فلسفي» (Chambliss , 1996 , P. 471) يا «رويکرد دلالتها» (Ibid) معرفي کردهاند. فيليپ اسميت در فصل سوم از کتاب فلسفة آموزش و پرورش مينويسد:
اين نظريه که فلسفه و تعليم و تربيت با يکديگر ارتباط عميقي دارند، بهيقين نظرية جديدي نيست. ... از آنجا که فلسفه، بهطور سنتي، چيستي واقعيت، معرفت و ارزش را بررسي کرده است، روابط آشکاري با تعليم و تربيت دارد ... (Smith , Idib , P. 53). آنگاه به مسأله «استنتاج» (derivation) اشاره ميکند:
هنگامي که روابط بين فلسفه و تعليم و تربيت مورد تأکيد قرار ميگيرد، برخي تصور ميکنند که يک فلسفة تربيتي معيّن از يک فلسفة معيّن استنتاج ميشود (Ibid). کامبليس هم در اين زمينه چنين اظهار نظر ميکند:
از دهة 1930 و در ادامه تا سالهاي 1940 و 1950، يک راه براي مرتبط ساختن فلسفه و تعليم و تربيت اين انديشه بود که فلسفه، يک مبنا يا مطالعة اساسي است که فلسفة تعليم و تربيت از آن استنتاج ميشود ((Chambliss ,Ibid ,P. 471
ثالثاً فيلسوفاني که در گروه اول قرار دارند نيز به دو دسته تقسيم ميشوند: دستة اول، فيلسوفاني هستند که تأملات تربيتي فلسفي داشتهاند، و دستة دوم، فيلسوفاني که تأملات تربيتي غيرفلسفي داشتهاند. افلاطون، آکوئيناس و کانت در دستة اول، ولاک، هگل و راسل دردستة دوم قرار دارند.
رابين بارو (Barrow , 1994) در اين زمينه سخن جالبي دارد:
[برخي] فيلسوفان نيز به شيوهاي غيرفلسفي دربارة تعليم و تربيت چيزهايي نوشتهاند. «لاک، هگل و راسل از جمله فيلسوفان معروفي هستند که اينگونه عمل کردهاند. کتاب لاک به نام انديشههايي در باب تعليم و تربيت» (1963) صرفاً به مقداري اندک به آثار فلسفياش مبتني است. استنتاجهاي وي دربارة اولويتهاي تربيتي يک اشرافزادة زميندار نميتواند نتيجة منطقي نظريات معرفتشناختي و وجودشناختياش باشد (P. 4451).
فلسفة تعليم و تربيت از ديدگاه دوم، يعني رشتة دانشگاهي، حوزة معرفتي نوپايي است که حدود يک قرن از عمر آن سپري ميشود. بسياري از متخصصان و کارشناسان، سرآغاز ظهور و پيدايي اين رشته را قرن بيستم و بهطور مشخص، سال 1935، يعني سال تأسيس انجمن جان ديويي (JDA) در امريکا ميدانند. کامينسکي (1988) در اين باره مينويسد:
فلسفة تعليم و تربيت، کاري مربوط به قرن بيستم است. انضمام فلسفه به پرسشهاي ناشي از عمل آموزش و پرورش مدرسهاي، موضوع جديدي است. تاريخچة اين رشته، فقط به اندازة سازمانهاي معاصرش قدمت دارد؛ حتي اگر براي اين رشته، مقدور باشد که سودمندانه به آثار افلاطون و ارسطو استناد ورزد. مطالعة منظم فلسفة تعليم و تربيت در ايلات متحده از سال 1935 آغاز شد (P.14). به هر روي، قرن بيستم، چه به لحاظ تأسيس و راهاندازي رشتة فلسفة تعليم و تربيت در سطوح کارشناسي ارشد و دکترا و در نتيجه، پرورش نيروهاي متخصص در اين قلمرو مستقل معرفتي، و چه به لحاظ انجام تحقيقات و مطالعات منظم و سازمان يافته در ارتباط با موضوعات و مسائل خاص اين رشته، و چه به لحاظ تشکيل انجمنهاي حرفهاي فلسفة تعليم و تريبت، از قبيل انجمن فلسفة تعليم و تربيت امريکا (1941)، انجمن فلسفة تعليم و تربيت بريتانياي کبير (1965)، انجمن فلسفة تعليم و تربيت استرالازيا (1970) و مانند آن، قرن پيدايي و ظهور رشتة فلسفة تعليم و تربيت است.
به نقل از وبلاک فلسفه ایوب محمودی لاری
باسمه تعالی